خاطره ای از سردار شهید آقا مهدی خندان
يكى از روزها، همينطور كه مهدى پشت ميز كارش در سپاه ريجاب نشسته بود، مردى از عشاير منطقه آمد توى اتاق. مهدى مؤدب و گرم به او سلام كرد، در عوض ديديم او پيش آمد، جلوى مهدى زانو زد و ناگهان به صداى بلند شروع كرد به گريه. بدجورى اشك می ريخت و بیتابى می كرد ما متعجب بوديم و مهدى از ما هم شگفت زده تر، كه علت گريه زارى اين بنده خدا چيست. مهدى از او پرسيد: چى شده؟ چرا اين جور گريه می كنى برادر من؟ مرد زور میزد حرف بزند، اما نفسش بالا نمی آمد. مهدى از پارچ روى ميز يك ليوان آب براى او ريخت و به دستش داد. به زحمت يك جرعه خورد و باز زد زير گريه. مهدى اين بار كمى اخم كرد و به او گفت: قباحت دارد آقاجان، بگو ببينم چه شده؟ او جواب داد: اگر من يك حقيقتى را به تو بگويم، من را اعدام نمیكنى؟ مهدى كه يكه خورده بود گفت: معلوم است كه نه، در كجاى عالم آدم را به خاطر گفتن حقيقت اعدام می كنند؟ نترس آقاجان، حرف خودت را بگو. مرد دست برد توى جيب لباسش، چند بسته اسكناس بيرون كشيد و گذاشت جلوى مهدى و گفت: اين پنجاه هزار تومان است اين پول را آدمهاى «سردار جاف» از خدا بی خبر به من داده اند تا سر تو را براى آنها ببرم. مهدى تا اين حرف را شنيد، به او گفت: همين؟...، خم شد و سرش را گذاشت روى ميز و ادامه داد: خب، بيا و سرم را ببُر و ببَر! من كه توى اين عالم غير از همين سر، چيز ديگرى ندارم، دلم می خواهد آن را بدهم در راه خدا. فقط برادرجان، يك چيز را به تو سفارش می كنم؛ بدان سر چه كسى را براى رضاى خاطر چه كسى می برى.
مرد فقط به مهدى زل زده بود كه همانطور سرش را گذاشته بود روى ميز. شايد يكى دو دقيقه حتى پلك هم نزد. بعد دوباره به گريه افتاد. مهدى خندهاش گرفت. سرش را از روى ميز بلند كرد و به او گفت: حالا ديگر چرا گريه می كنى؟ تو كه پنجاه هزار تومان نقد از آنها گرفتى.
طرف رفت جلو، خودش را روى دست و پاى مهدى انداخت و به او گفت: نه، من تو را خوب می شناسم. تو برادر خوب ما هستى همه عالم را هم اگر به من بدهند، من دستم را به خون مرد خوبى مثل تو آلوده نمیكنم.
واقعاً معلوم بود كه آن بنده خدا، از عمق جانش منقلب شده، چون همانجا نشست و اسم تك به تك عوامل كومله و خانهايى را كه با دشمن همكارى می كردند، به مهدى معرفى كرد. به بركت برخورد انسانى مهدى، سپاه ريجاب توانست عده زيادى از ضدانقلابيون منطقه را شناسايى و دستگير كند»
(روحش شاد وراهش پررهرو باد)
سال ۱۳۶۲ بود و ما از پایگاه مقداد تهران به منطقه قلاژه لشگر ۲۷ محمد رسول الله(ص) اعزام شدیم که آن موقع شهید احمد نوزاد فرمانده آن بود.
تاریخ اعزام ما ۰۲/۰۵/۱۳۶۲ بود و بعد از رسیدن به منطقه قلاژه از اتوبوس ها پیاده شدیم و مسئولین گردان به سازماندهی نیروها مشغول شدند.
روزها و هفته ها گذشت و بوی عملیاتی نزدیک که بعداً ولفجر ۴ نام گرفت به مشام می رسید.ایام ایام محرم هم بود و چادر حسینیه هم رنگارنگ از پرچم ها و پارچه های سیاه و عاشورایی شد.
در شب تاسوعا و یا عاشورای محرم مهدی خندان به گردان آمد تا بعد از نماز مغرب و عشاء عزاداری کنیم.مهدی بچه ها را بیرون و درمحوطه باز جمع کرد و گفت:
فرزندان اباعبدالله الحسین(ع) را بعد از شهادت امام در بیابان و از روی خس وخاشاک و بوته های خاردار رد می کنند و ظلمی بی نظیر در حق خاندان پیامبر مرتکب می شوند.
بعد از گفتن این جملات مهدی به بچه ها گفت:
پا برهنه شویم و دورتادور در این منطقه(محوطه گردان)راه برویم تا کمی از مصائب ایشان را درک کنیم.
آری مهدی آن شب ما را به یاد فردای اسارت فرزندان اباعبدالله(ع) در محوطه گردان مقداد گرداند و خود نیز با پای برهنه با بچه ها همراه شد.
مهدی هم بعد از شروع عملیات والفجر ۴ در مرحله سوم آن با گلوله های ضد هوایی شلیکای عراقی به شهادت رسید و هنگام شهادت سر بر دامان اباعبدالله الحسین گذاشت.
روحش شاد و خاطره رزمندگان و سرداران دفاع مقدس گرامی باد.

شادی روحش صلوات
امام خامنه ای (دامت برکاته):